این روزها
انگار با تو فرقی نمی کنم
آنقدر که نمی دانم
این چمدان که آماده ی رفتن است
را تو بسته ای
یا من . . .
. . .
بیا
لحظه ای پشت این پنجره ی بارانی بنشین
و چشم بدوز
به همان ناپیدای همیشگی ات
برایت یک چای داغ می آورم
. . .
تا تو چای ات را بخوری ،
من هم می روم
این چمدان بلاتکلیف را
از سر راه بردارم
و به سمتی بروم . . .
. . .
دلواپس نباش ...
آنقدر آهسته میروم که
آب از آب تکان نخورد . . .
. . .
فقط ببخش که
طعم این چای کمی تلخ تر از همیشه است . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط
|